دست توانمندی از پشت یقه بگیردشان بیاوردشان همین نزدیکیها
داشت کم کم توی لایه های ذهنم این آرزو گم میشد
دو هفته پیش دوباره پیدایش کردم
برقش انداختم
حالا در این آخرین شنبه تابستانی
و حالا که سرد و گرم چشیده ترم
اهداف و آرزوهایم را کمی عوض میکنم
شما نیامدید
باشه منم عاشق همسایه ها میشوم
همینها که همین الان همسایه من هستند
بالاخره می آیید
مطمئنم
همه آرزوهای من حتمی هستند
برچسب:
نویسنده: ساحل مرادیان