امروز چهل و دو روز از چهل سالگی من و دقیقا چهل روز از مرگ تنها فرزندم میگذره. با همین جمله میشه برای همیشه خفه شد و لال شد و مرد. با این حال من زنده ام مثل همه ادمهای دیگه با هر نفس به مرگ نزدیک میشم.
فکر میکنم فردا که خورشید دربیاد اگه من هنوز زنده باشم یک ادم دیگم. به جبر حیات و به جبر تجربه های هولناک زندگیم.
شاید هیچ کس اندازه من نفهمیده باشه ادمها چقدر تنهان. چقدر. از دوستایی که میدونند بهشون بیشتر احتیاج دارم و کمتر سراغم میان تا مادرم که شاید برای پسرم بیشتر مادری کرده با این حال یک جوری قشنگ با نبودنش کنار اومده انگار یک دیس ملامین از خونه کم شده تا مهربان دوستی که چون توی قضاوتها باهاش یک نظر نیستم ول کرد و رفت. اینها گلگی نیست. اینها صورت مسئله است که بفهمم چقدر چقدر استقلال و بی نیازی از خلق خدا مهمه.، از فردا که پا شدم رو زانوهای خودم پا میشم و صبر میکنم ببینم خدا از کدوم رخنه نگام میکنه
پینوشت با اعضاء و جوارح خاص و خصوصی خودم همدردی میکنم دوستتون دارم و قول میدم اذیتتون نکنم. خوب و خوش باشین و از زندگیتون لذت ببزید
برچسب:
نویسنده: ساحل مرادیان