
کسی به فکر گل ها نیستکسی به فکر ماهی ها نیستکسی نمی خواهدباورکند که باغچه دارد می میردکه قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده استکه ذهن باغچه دارد آرام آراماز خاطرات سبز تهی می شودو حس باغچه انگارچیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست .حیاط خانهٔ ما تنهاستحیاط خانهٔ مادر انتظار بارش یک ابر ناشناسخمیازه می کشدو حوض خانهٔ ما خالی استستاره های کوچک بی تجربهاز ارتفاع درختان به خاک می افتدو از میان پنجره های پریده رنگ خانهٔ ماهی هاشب ها صدای سرفه می آیدحیاط خانهٔ ما تنهاست . پدر میگوید :( از من گذشته ستاز من گذشته ستمن بار خود را بردمو کار خود را کردم )و در اتاقش ، از صبح تا غروب ،ی...
ادامه مطلب